











بعضی از آدم ها ...
به بعضی چیزها هرگز عادت نمی کنند!
مثل من ..
به نبودن تو !

سخت می گیرم!
به دیدگانم ..
مبادا گمان کنند ..
می شود.
جز برای دوری از تو گریست ...!!!

انگشتانت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام!

تنهایی یکشنبهی سوتوکوریست که آسمانِ ابریاش ذرّهای آفتاب ندارد
حرفهای بیربطیست که سر میبَرَد حوصلهام را
تنهایی زلزدن از پشتِ شیشهایست که به شب میرسد
فکرکردن به خیابانیست که آدمهایش قدمزدن را دوست میدارند
آدمهایی که به خانه میروند و روی تخت میخوابند و
چشمهایشان را میبندند امّا خواب نمیبینند
آدمهایی که گرمای اتاق را تاب نمیآورند و نیمهشب از خانه بیرون میزنند
تنهایی دلسپردن به کسیست که کنارت نیست
کسی که نمیفهمد انتظار را از پشتِ شیشههای اتاقت میبینی هر روزو شب
تنهایی عقربههای ساعتیست که تکان نخوردهاند وقتی چشم باز میکنی
تنهایـــــــــی انتظارکشیدنِ توست وقتـــــی تو نیــــــــــستی !

از چشمهايت میشناسم
دستهايت
حرارت آغوشات
گرمی لبهایت
صدای قدمهایت
تو را
از صدا كردن اسمام میشناسم
وقتی كه دوری،اما
گمات میكنم
دلواپسی های "تو" نبودن
سرگردان می كُندَم ميان كلمات سياه و سفيد
دست كم واژهای بنويس
بوی حرفهايت را هم می شناسم......

و برای این دوست داشتن ت فکری بکن
جا نمی شود در من!

گاهی دلم ازهرچه آدم است میگیرد...
گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...
نه به شکل دوستت دارم ویا ...
نه به شکل بی تو میمیرم...
ساده شایدمثل :
دلتنگ نباش...فردا روز دیگری ست!

دلتنگم ...
و این درد کمی نیست !
که رو برمیگردانم و ...
جای تو خالی است ....!!

همـــــــــــیشه
تو
آن بالا بودی...

دستم به قلم نمی رود
کلماتم کناره گرفته اند
و سکوت...
سایه اش سنگین است
و خلوتی که گاه یادم می رود خانه ی خود ِ من است
نباید کسی بفهمد
دل و دست ِ این خسته ی خراب
از خواب ِ زندگی می لرزد
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت ام، راضی ام، رها ...
راهی نیست
مجبورم!

نمیدانم چه مرگم است
فقط میدانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفتهای
بی آنکه نباشی.

درهايت را به روی باد نبند!
میدانی؛ باد هم از سرماست كه مینالد،
و تنها پشت درهای بسته زوزه میكشد،
با نالهی همهی رانده شدگان ...
اگر تو نباشی
دروازهام را رنگ سياه خواهم زد،
پردههای تاريك آويزان خواهمكرد،
تمام قفلها را خواهم بست،
روبهروی اسمان خواهم نشست
و انتظار هيچكس را نخواهمكشيد!
تو نباشی
چشمهايم را خواهم بست
و كوچ خواهمكرد
به سمتیكه از آن بازگشتی نيست!

گفت:
یلدا درازترین شب سال است !
خوش به حالش
حتما ..
شام فراق یار را ندیده است !!
امشب مثل سالهای قبل فقط تو رو ارزو کردم .از خدا خواستم که شبهای یلدا رو با تو باشم .
ارزو کردم که شبهای یلدامون زیر یه سقف صبح شه .
ارزو کردم من اولین کسی باشم که به اغوش میکشی و بهش تبریک میگی یلدا رو ..
" سینا " من عاشقتم .
" سینا " تو تنها دلیل نفس کشیدن منی.

بیا برای یه بار هم که شده جاهایمان را عوض کنیم ..
یک بار تو باش تا من بروم ..
انوقت ببینم تاب تحمل این همه دلتنگـــــــی را که من کشیدم داری؟

آرام ندارم
این روزهاوشبها
اندوه تمام کشتیهای جهان
از بندر چشمهای من عزیمت میکنند
و در بارانداز سینهام
لنگر میاندازند!

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومیست
و «دوستت میدارم» رازیست
که در میان حنجرهام دق میکند
و من چگونه بیتو نگیرد دلم
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

چرا صدایت را وادار می کنی
تا
مرا
دوباره بُکُشَد؟

هر چه هستی باش!
اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش
اما باش!

من اشكهايم را در آبهای دريا پنهان كردم
وتمام دردهايم را در درونم جای دادم،
تا در روز واپسين،
وقتیكه ديگر نباشم،
از درونم بيرون بكشيد
شعرهای مرواريد شدهام را ...